دست دوّم!


 تصویرها در آینه‌ها دست دوّم است
جان شما جهان شما دست دوّم است

بوی نمور کهنگی و نم‌گرفتگی
پیچیده است، بس‌که هوا دست دوّم است

در روزنامه‌ها خبری نیست، هرچه هست
یا حرف راست نیست، وَ یا دست دوّم است

تا نور آن به ما برسد کهنه می‌شود
خورشید آسمان شما دست دوّم است

کالای تازه‌ای هم اگر دارد این جهان

تا می‌رسد به بندر ما دست دوّم است

کالای این خرافه‌فروشان نوگرا
با آنکه هست تازه‌نما، دست دوّم است

گفتی چرا دعا به اجابت نمی‌رسد؟
زیرا که دست‌های دعا دست دوّم است

کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان؟
آه این خدایتان، به خدا، دست دوّم است

بیا پایین منتشر شد

 

 

 

 

بیا پایین

مجموعۀ طنزسروده های محمّدرضا ترکی/ 174ص

غرفۀ انتشارات کتاب قاف در نمایشگاه کتاب تهران

انسان و اندوه!

 و انسان می‌شکافد کوه‌های سر به کیوان را
و در خون می‌کشد شیران و پیلان و پلنگان را

و زین برمی‌نهد بر گُردۀ اسب چموش باد
و جاری می‌کند در کرت‌ سیلاب خروشان را

و آهن در میان دست‌ او نرم است همچون موم
که عزمش سرد کرد آتشفشان‌های گدازان را

و دریاهای بی‌پایاب پیش همّتش برکه‌
و صحراهای بی‌فریاد مانَد گرد دامان را....

ولی با این‌همه نیروّ و با این هیبت و صولت
مپندارید پرقدرت‌ترین مخلوق انسان را

چرا که با همه نیرو و طاقت‌ها که در وی هست
ز پا می‌افکند اندوه انسان پریشان را 

پس از هرچیز نیرومندتر در خاک اندوه است
که افکنده‌ست در خون قامت مردان میدان را...

 

(بر اساس سخنی از امام علی علیه السّلام)

بگذار...

بگذار صحرا مال من باشد
امواج دریا مال من باشد

بگذار پرواز پرستوها
در بی‌کران‌ها مال من باشد

بگذار آواز قناری‌ها
در باغ تنها مال من باشد

یک دست ماه و دیگری خورشید
خاک زمین پامال من باشد

دیروزها رفتند، کاری کن
امروز و فردا مال من باشد

من بی‌تو هیچم، گرچه غیر از تو
هر چیز و هرجا مال من باشد

وقتی نباشی عین ناداری ست
گر مُلک دارا مال من باشد

می‌خواهم از دنیا بدارم دست
دست تو امّا مال من باشد

در دست من بگذار دستت را
بگذار دنیا مال من باشد

انتظار

آرام و صبور از کنار تو گذشت
چون سایۀ گنگی از حصار تو گذشت

شب نیز رفیق نیمه‌راهی‌ست مرا
من ماندم و او در انتظار تو گذشت!

ربط

زین پیش عشق و شور به هم ربط داشتند
پروانه‌ها و نور به هم ربط داشتند

در لحظۀ طلوع پر از نور می‌شدند
آینه‌های دور به هم ربط داشتند

هر کس که پهلوان‌تر، او خاکسارتر
افتادگیّ و زور به هم ربط داشتند

هرگز نبود این‌همه ارزان و مبتذل
زیبایی و غرور به هم ربط داشتند

هرگز نمی‌فشرد کسی دست دوستی
یا تا به پای گور به هم ربط داشتند

طوفانی از غریزه نبود ارتباط‌ها
دل‌های در حضور به هم ربط داشتند

در این غیاب آینه‌ ای‌کاش هرچه دل
تا لحظۀ ظهور به هم ربط داشتند!

بز و صخره

روزی بزی به دامنۀ صخره‌ای دوید
خود را به روی سینه‌کشی صعب برکشید

جستی زد و به چابکی آهوان دشت
از شیب تند صخره به بالای آن پرید

بر صخره ایستاد و به هر سو نگاه کرد
مانند خویشتن به صلابت کسی ندید

گفت: این منم که بر همه عالم سرآمدم
سر می‌کشم به دامن شبگیر همچو شید!

آن‌گاه سینه صاف نمود و ز عمق جان
مانند شیر نعرۀ جانانه‌ای کشید:

آنک سریر سروری و برتری مراست
هان ای تمام شیر و پلنگان شما که‌اید؟!

شیری غریب و خسته از آن دشت می‌گذشت
دشنام‌های آن بز مغرور را شنید

لختی به ناتوانی آن بز نظاره کرد
یک‌چند هم به هیبت آن صخرۀ سپید...

گفت: این تو نیستی که چنین نعره می‌کشد
غوغا و نعره از دل صخره‌ست، ای پلید!

بز روی صخره هم که برآید بز است و شیر
شیر است، گرچه خسته و رنجور و ناامید!

.....

این صخره در زمانۀ ما علم و قدرت است
هر ملّتی خزید و به بالای آن رسید،

گر همچو بز حقیر و زبون بود پیش‌ از آن
بر قلّه‌های شوکت و قدرت بیارمید

خواری کشید هر که از این صخره بازماند
هرچند بود ملّتی آزاده و رشید

باید بر اوج صخره برآمد به اقتدار
یا مثل موش خوار شد و گوشه‌ای خزید

تیغ واژه‌های آخته

بیخ گوش او جهان
در مسیر انهدام
در مسیر قتل عام
در مسیر تجزیه
انتقاد او ولی
از محرّم است و تعزیه!

او اگرچه مجمع‌الجزایر بزرگ یافه‌هاست
جیغ و دادش از خرافه‌هاست!
گاه گیر می‌دهد به قیمه‌ها
گاه خیمه‌ها!

نقل چند کاسه قیمه نیست
نقل خیمه نیست
این‌همه بهانه است
ماجرای قیمت است
قصّۀ حراج غیرت است

شمر باز هم به خیمه‌‌گاه تاخته
در کفَش
تیغ واژه‌های آخته!

به مناسبت روز شعر و ادب فارسی و بزرگ‌داشت استاد شهریار

 

هزار جلوه يكي، يا يكي هزار شده‌ست
يكي‌ست پرتو نوري كه آشكار شده‌ست

به رنگ و عشوۀ رنگين‌كمان مرو از راه
يكي‌ست پرتو نوري كه بي‌شمار شده‌ست

هر آنچه مرغ خوش‌آواست در گلستان‌ها
به عشق روي دل‌آراي گل دچار شده‌ست

هزار نغمه اگر مي‌زند هزارآوا
يكي‌ست گل كه از او باغْ جلوه‌زار شده‌ست

ترانه‌خوان گل روي او هزاران‌اند
از آن هِزار يكي نام او هَزار شده‌ست

بدين قياس هزاران سخنور آمده‌اند
يكي نظامي و حافظ، يكي بهار شده‌ست

يكي سنايي و عطّار و مولويّ زمان
يكي بهايي و سعديّ روزگار شده‌ست

هزار شاعر شيرين‌سخن بدين‌گونه
به هر زمانه سخن‌گوي اين ديار شده‌ست

گذار كثرت اسما به وحدت معنا‌ست
سخن يكي‌ست، سخنور اگر هزار شده‌ست

در اين زمانه عجب نيست روز شعر و ادب
به نام نامي استاد شهريار شده‌ست

چه فرق مي‌كند اين روز را چه مي‌نامند
و يا به نام كدام و كه نام‌دار شده‌ست

 بقاي خاك وطن باد و ملّت ايران
كه مهد دانش و فرهنگ و افتخار شده‌ست

گم‌شده

همچون سراب گم‌شده در عمق جاده‌ام
از بس عبث دویده‌ام از پا فتاده‌ام 

دست نسیم هر طرفی می‌کشد مرا
در چنگ بادها گَوَنی بی‌اراده‌ام

 چون طفل نی‌سوار به جایی نمی‌رسم
بر مرکب خیال سواری پیاده‌ام

تو تا کجای رفتن خود پرکشیده‌ای؟
من در کجای ماندن خود ایستاده‌ام؟

 باید دوباره طی کنم این راه رفته را
تا هر کجا که یاد تو را جا نهاده‌ام 

آن‌جا که دست‌های تو را ای یگانه‌دوست
در لحظه‌های گم‌شدن از دست داده‌ام

 آخر نشد فدایی آن چشم‌ها شوم
غیر از زیان چه بود بگو استفاده‌ام؟!

زرقای یمامه

 

زرقا (زن چشم‌آبی) در فرهنگ باستانی عرب زنی بوده است تیزبین از سرزمین یمامه که می‌توانسته از فاصلۀ بسیار دور دشمن را رصد و پیش از نزدیک شدنش مردان قبیله را باخبر کند تا به مقابله برخیزند. در این اسطوره آمده است که روزی دشمنان به قصد نبرد غافلگیرانه خود را در شاخ و برگ درختان استتار کردند. زرقا که مثل همیشه به دوردست چشم دوخته بود، انبوهی از درختان را دید که نزدیک می‌شوند. او احساس خطر کرد و به مردم قبیله هشدار داد که جنگلی متحرّک را در مسافتی دور می‌بیند....امّا مردم او را ریشخند و به توهّم متّهم کردند. دشمن خیلی زود با استفاده از غفلت قبیله آنان را محاصره کرد و همۀ آن غافلان خوش‌باور را به خاک و خون کشید و زرقا را نیز نابینا ساخت.

زرقا نماد انسان‌های دوربین و بابصیرتی است که واقعیّت‌ها را پیش‌بینی می‌کنند، امّا جامعۀ ناآگاه ناباورانه هشدارهایشان را به هیچ می‌گیرد و در برابرشان لجوجانه بر غفلت خویش اصرار می‌ورزد!

 

زرقا نگاه کرد به آفاق دوردست
کاوید و دید وسعت دشت یمامه را

در دوردست جنگلی از تیغ و نیزه دید
وین‌سو به خواب غفلت خود دید عامه را

فریاد زد که «خصم بدین‌سو روان شده‌ست
بر تن کنید، ای همگان، رزم‌جامه را

دشمن به سان مور و ملخ صف کشیده‌ است
پر کرده‌ است وادی نجد و تهامه را...»

گفتند ریشخندکنان: «پیر گشته است
زرقا و از شتر نشناسد نعامه را!

زرقای پیر! بس کن از این قصّه بافتن
پایان ببر برای خدا این مقامه را

تا چند می‌توان سخن از خصم و جنگ گفت
قول و غزل بخوان، بگذار این چکامه را

باید قلم گرفت و به دشمن به خطّ خوش
بنوشت زود گرم‌ترین صلح‌نامه را...»

فریاد زد که « خصم... » به فریاد و هلهله
نگذاشتند تا که بگوید ادامه را...
.....
دشمن رسید و توشۀ شمشیر کردشان
در خونشان کشید چو شاهین حمامه را

پیران قوم را به درختان به دار زد
کرده طناب دار به گردن عمامه را...

زرقا! چه خوب شد که تو را کور کرده‌اند
باید ندید جمعیتی خویش‌کامه را

پیمان

از پای فتادیم و دل و دین ننهادیم
پا بر سر پیمان نخستین ننهادیم

کو راحت و آسودگی مرگ که عمری‌ست
یک شب سر آسوده به بالین ننهادیم!

فقیران پولدار!

 

تغییر کرده معنی فقر و توانگری
چون رسم و راه شعر و طریق سخنوری

شلوار پاره و شکم خالی آن‌زمان
معیار فقر بود، همانند لاغری

هر کس که وام بیش‌تری داشت، پیش از این
بی‌چاره بود و مظهر افلاس و بی‌زری

امّا بیا ببین چقَدَر فرق کرده است
اوضاع این زمانه و این چرخ چنبری

شلوار پاره‌پاره کنون رمز ثروت است
پیراهن دریده نشانیّ دل‌بری

وقتی گرسنه‌اند رژیم است علّتش
وقتی که لاغرند، سبب نیست مضطری

دارند با تمام نشان‌های ضعف و فقر
حُرمت قوی به نزد مقامات کشوری

وام «بگیر و پس نده» را زود می‌دهند
این بانک‌ها به «ب ز» و «جیم دال» و خاوری

امّا برای چند تومن وام ازدواج
باید وثیقه برد و سندهای محضری

هستند عدّه‌ای که گرفتار گشته‌اند
افتاده کارشان به درِ دادگستری

هر کس برهنه بود از این پیش، خوار بود
چون دزد کاه‌دان‌زده‌ای در کلانتری

امّا کنون توانگر بی‌جامه را ببین
استخر خاصّ دارد و گاه شناگری،

زیرآبی‌ای رَوَد که به گردش نمی‌رسد
کوسه بدان شناوری و آن تناوری

حافظ اگر ز «سلطنت فقر» گفته است
قصدش جز این نبود، اگر نیک بنگری

آبی نمی‌دهند به رندان تشنه‌لب
ناچار قانع‌اند به یک نان بربری

اقبال محتسب ولی اندر تزاید است
مانند بخت زهره و اقبال مشتری

او حرف‌های تازه‌ای البتّه می‌زند
تغییر لهجه داده به گفتار زرگری

می‌گوید از سرآمدن عصر احتساب
از مقتضای توسعه، جبر فناوری

گاهی شعار می‌دهد از نقد و گفتگو
گاهی ز ظلم مقنعه و جور روسری...

همواره زآن گروه فقیران پول‌دار
جمعی به پای صحبت او پای‌منبری...

اشعار من به پیش شعاری که می‌دهند
مانند پندهای حکیمان دری‌وری!

گل حسرت

در آسمان شب‌زده ماهی نمانده بود
دیگر امید هیچ پگاهی نمانده بود

 دیر آمدیّ و در تن این صید بسته‌پا
حتّی توان ناله و آهی نمانده بود 

می‌خواستم که محو تماشا شوم، ولی
در من، دریغ، ذوق نگاهی نمانده بود 

از کاروان رفتۀ این عمر پرشتاب
خاکستری به دامن راهی نمانده بود 

وقتی تو آمدی که در این جان پرگناه
شوق ثواب و ذوق گناهی نمانده بود

بر شاخ خشک چون گل حسرت برآمدی
وقتی به دست باغ گیاهی نمانده بود

پشت و پناه این دل بی‌آشیان شدی
وقتی که هیچ پشت و پناهی نمانده بود

ریزگردهای مجازی!

ریزگردها

گرچه کوچک و حقیر
وقتی از حد مُجاز بیش‌تر شوند
مثل یک قفس
تنگ می‌کنند راه را
بر نفس...

از درون و از برون مرز
ریزگردها
از میان دشت‌های هرز
می‌رسند
از میان خار و خس...

ریزگردها
تیره می‌کنند آسمان و دیده را
تا که هیچ‌کس
پیش روی خویش را نبیند و نه پس...


ریزگردها همیشه گرد و خاک نیستند
ریزگردها همیشه پاک نیستند
می‌وزند و روح و جان خلق
تیررس...

ریزگردهای کینه و دروغ
حجم گوشی من و تو را گرفته‌اند
حجم ذهن بچّه‌های ما پر است
از فریبِ داده‌های نانجیب...
ای دریغ و درد
هیچ‌کس به فکر نیست...
هیچ‌کس...

سرچشمه‌های باران

سرچشمه‌های باران با آن‌همه زلالی
خشکید و رفت برکت از دشت‌های شالی

رویید جنگل دود، خشکید رود مسدود
جان داد نقش و فرسود بر دارهای قالی

انسان و درد غربت، در سال‌های حسرت
در روزگار عُسرت، در قرن خشک‌سالی

مردان شهر خاموش، از قصّه‌ها فراموش
امّا پر از هیاهو مردان لاابالی

بر روی شاخۀ شب، در ظلمتی لبالب
دیگر نمی‌درخشید خورشید پرتقالی

مفهوم عشق و ایمان کم کم به موزه‌ها رفت
مانند نقش گنگی بر کوزه‌ای سفالی

هر روز قد کشیدند، هر روز سد کشیدند
دیوارهای سیمان در غفلت اهالی

در وهن این تجدّد، تبعید می‌شد از خود
انسان بارکُددار، انسان انتقالی

آزاده و رهیده، آرام و پرکشیده
خود را خیال می‌کرد در اوج بی‌خیالی

چون خلسه‌‌های افیون، در لحظه‌های افسون
سرشار می‌شد امّا از خویش بود خالی

وقتی که عشق گم شد، کمیاب شد صداقت
طفلی به نام شادی گم شد در این حوالی...

شب بی‌فروغ

در این فضای مجازی دروغ می‌بارد

گدازه‌های شب بی‌فروغ می‌بارد

 

به جای سادگی روستای آرامش

نهیب نکبت شهر شلوغ می‌بارد

 

گمان نکن که کسی حرف تازه‌ای دارد

کجا از ابر سترون نبوغ می‌بارد؟!

 

چنان به کار «کپی پیست» خلق مشغول‌اند

که جای حقّ مولّف حقوق می‌بارد!

 

خیال کرده‌ای از حرف‌های تکراری

شکوفه‌های شکوه و بلوغ می‌بارد؟!

 

مکن تعجّب اگر وضع شیر تو شیر است

وز آسمان و زمین آب‌دوغ می‌بارد!

 

 کسی صدای تو را بی‌گمان نمی‌شنود

ز بس که همهمة عهد بوق می‌بارد!

فاصله های نوری!

اختیاری‌ست به‌ظاهر که در آن مجبوری
مثل یک نقطه که در دایره‌اش محصوری

عشق دست من و تو نیست، بخواهی یا نه
خسته پنجه این حادثه پرزوری

دوری و دوستی آیین صمیمیّت نیست
تو از این نکته اگر بی‌خبری معذوری

نگران این‌همه از فاصله در عشق مباش
هرچه نزدیک شوی باز هم از او دوری

عشق یعنی که در آغوش وصالش حتّی
باز احساس کنی تشنه‌لبی مهجوری

ناگزیریم از این عشق و جهان تاریک است
آه از ظلمت این فاصله‌های نوری!

هوای مجازی

یک استکان داغ چای مجازی
نوشید و زد به کوچه‌های مجازی

آلوده بود باز شهر و هوایش
مانند عشق در فضای مجازی

شد با شتاب بازعازم جایی‌
اما کجا؟ به ناکجای مجازی

بلعید تند چند قرص مسکّن
امّا چه سود از دوای مجازی

سیمای شهر یک عبارت مغلوط...
پر از «من» و «تو» و «شما»ی مجازی

این‌جا کسی به نام دوست ندارد
هرچند هست آشنای مجازی

او یک پرنده بود و عاشق پرواز
معتاد شد به یک هوای مجازی...

جدال با مدّعی در باب اخته کردن درویشان!

عده‌ای مدّعی بر آن شده‌اند
که فقیران بلای جان شده‌اند

یکی از این گروه روشنفکر
جای هرگونه فکر و معنی بکر،

گفت: "مشکل همین فقیران‌اند
معضل اصلی مدیران‌اند

اگر این قشر سرشکسته نبود
دولت این‌گونه ورشکسته نبود

چند دولت ره حیا گیرد
شب یارانه‌ها عزا گیرد

تا کی از مالیات بازاری
شود این قشر چاق و پرواری

سطح فرهنگشان فرومایه
عدّه‌ای کارمند دون‌پایه

نه سواد درست و درمانی
جاهلان‌اند و چاله‌میدانی

فحش‌ها می‌دهند بی‌پروا
از پدرکشتگی به امریکا

اکثریت اگرچه این‌هایند
عده‌ای لات بی‌سر و پایند

رأیشان در ترازوی سنجش
کم‌تر از رأی ماست در ارزش

نه خبردار از مدرنیته
عقلشان فارغ است از این حیطه

تا به کی یاوری کند دولت
هی گداپروری کند دولت

مردمی کاین‌چنین شلخته شوند
به‌تر آن است زود اخته شوند!

ژن ناقص نبودنش به‌تر!
بی‌محابا زدودنش به‌تر!

ما که قشر فهیم و والاییم
با پرستیژتر از این‌هاییم!..."

گفتمش بس کن این جفاکاری
چند از این یاوه‌های تکراری؟!

مردمان گر غنی و درویش‌اند
ریزه‌خواران همّت خویش‌اند

جای آنکه طبیبشان باشی
چند بر زخمشان نمک پاشی؟!

 

سررسید

برگهای خط خطی
سرخ یا سیاه
از عبور روزگار
نامه های سرگشاده اند

چون که تا نگاه می کنی به سر رسیده است
دفتر دورنگ روزهای رفته را
سررسید نام داده اند!

ستاره سرخ سهیل

به یاد غواصان مظلوم کربلای ۴ و معلم شهیدم عبدالحمید چروم‌زاده
که در  این عملیات و در جزیره سهیل عراق در آن سوی اروند

به تاریخ ۴ دی ۱۳۶۵ به آسمان عروج کرد.

 

 

 

خورشيد اگرچه شعله‌ور و داغ‌پرور است
در آفتاب داغ تو از ذرّه كم‌تر است

يك داغ داغ توست به پيشاني زمين
خورشيد بر جبين فلك داغ ديگر است

داغت چنين كه در دل من شعله مي‌كشد
كانون گرم آينه‌هاي مقعّر است

تقدير بود پر بكشي تا ستاره‌ها
خون تو از سهيل روان تا دوپيكر است

ز آن شب جزيره‌اي كه سهيل است نام او
شد منتهاي رشك سهيلي كه اختر است

***

شب ايستاده بود و به پايان نمي‌رسيد
شب منجمد چنان‌كه سكوتي مصوّر است

شب ايستاده بود به حيرت در آن مصاف
كاينك زمان رزم كدامين دلاور است؟!

پرسيد موج بهت‌زده از كرانه‌ها
اينك خروش و خشم چه طوفان و تندر است؟!

نخلي كه سر به تركش طوفان سپرده بود
پرسيد: اين حريق كدامين صنوبر است؟

شب ايستاده بود و سراپا در اين سؤال
كاين عاشقان حادثه‌جو را چه در سر است

اين كربلاي چندم عشق است در زمين ؟
اين چندمين مبارزۀ نابرابر است؟

شب ايستاده بود...ولي تو روان شدي
شب گاه روسياه‌تر از شام آخر است

***

امواج سرد و وحشي شط را شكافتي
گفتي شناور اوست كه در خون شناگر است

بايد گذشت از خط و شط اي برادران
امشب حسين غرقه به خون بي‌برادر است

گفتي سكون و سنگ شدن رسم و راه نيست
ما را كه وعده‌گاه در آن سوي سنگر است

آن‌جا كه جان‌پناه در آغوش شعله‌هاست
آن‌جا كه در نگاه هزاران منوّر است

آن‌جا كه رعد وحشي هر موج انفجار
همچون طنين فاجعه‌اي رعب‌آور است

آن‌جا كه قتل‌گاه اسيران بسته‌دست
غوّاص‌هاي زخمي درخون‌شناور است

بي‌اعتنا به اينكه در آن‌سوي شطّ و خط
از دشمنان صف‌زده درياي لشكر است

در ساحل نجات به مقصد رسيده است
هر كس كه از تلاطم درياي خون بِرَست

ای فاتحان رزم سهيل زمين شما
 این عزم بر سهيل سما هم مظفّر است

***

رگبارهاي سرخْ گلوگاه رود را
مي‌سوخت آن‌چنان كه گدازنده‌اخگر است

افتاده بود بر دل هر سايه‌اي هراس
جز بر دلي كه عشق بر او سايه‌گستر است

گاهي هجوم وحشي رگبارهاي دي
بر جان باغ صعب‌تر از باد آذر است

***
شيطان ناشناخته را چشم‌زخم نيست
شيطان آشناست كه دجّال اعور است

دردا هماره گُردۀ مردان مرد را
از نابرادران زمان داغ خنجر است

پيچيده بود بوي خيانت در آن فضا
ورنه شغال را چه مشام غضنفر است

دشمن نداشت تاب و توان نسيم را
او را كجا شهامت طوفان صرصر است؟!

بي‌باوران هرزۀ بي‌ريشه را كجا
انديشۀ مصاف دليران صفدر است؟!

گاهي دروغ مي‌شكند پشت صدق را
گاهي نفاق صيقل شمشير كافر است

هر جا جراحتي به عفونت نشسته است
چرك نفاق سرزده از زخم نشتر است

زخم نفاق زخمۀ ناكوك سوزهاست
بر پيكر زمان و زمين زخم بستر است

دشمن كمين گرفته و در انتظار بود
چون ابن‌ملجمي كه نگاهش به حيدر است

با دست‌هاي بسته شما را شهيد كرد
دشمن كه در كمين شما صيد لاغر است

***

با تو كتاب علم و ادب را ورق زدم
گفتي كه درس عشق حديثي نكوتر است

گفتي كه آن حكايت تكراري است عشق
كز هر زبان كه مي‌شنوي نامكرّر است

گفتي دلي كه داغ ندارد قشنگ نيست
گفتي كسي كه بال ندارد كبوتر است

آقا اجازه درس شما را ز ياد برد
شاگرد ناسپاس كه جانش مكدّر است

آقا اجازه ما به شما تكيه داشتيم
حالا كه رفته‌ايد دلم مرغ بي‌پر است

دست مرا بگير كه از دست رفته است
شاگرد خسته‌اي كه همان طفل مضطر است

آخر چرا نخواندم از اوّل از آن جبين
راز شهادتي كه برايت مقدّر است

چشمم نديده بود و خيالم نمي‌رسيد
چشمي كه رازبين نشود تا ابد تر است

***

بر ساحل سهيل تن داغدار تو
افتاد آن‌چنان كه گلي تازه پرپر است

خنديدي آخرين‌دم و با خون نگاشتي:
در راه دوست كشته شدن درس آخر است

بر تختۀ سياه زمين خطّ سرخ تو
درس شهادتي ست كه همواره از بر است

حتّي گلوله‌اي كه گلوي تو را شكافت
بوسيدش آن‌چنان كه ضريحي مطهّر است

چون ديد حنجري كه به خونش كشيده است
سرشار از تلاوت الله اكبر است

حالا تو آفتاب شدي؛ داغ آسمان
خورشيد پيش داغ تو حتّي محقّر است

داغ تو اي ستارۀ سرخ سهيل خاك
خورشيد پرحرارت صحراي محشر است

عبدالحميد فاضل و عبدالشّهيد عشق
نام تو بر صحيفۀ هستي مقرّر است

اي داغ از هميشه و از تازه تازه‌تر
نامت هماره ناب‌ترين شعر دفتر است!

تنفس مصنوعی

بختک ‌به ‌روی ‌سینه کجا می‌کشد نفس؟
تهران ما بدون هوا می‌کشد نفس

از پیش و پس نفس‌کش او بسته است، پس
این شهر بی‌نفس ز کجا می‌کشد نفس؟!

باید کمی تنفس مصنوعیش دهند
این شهر تا نمرده و تا می‌کشد نفس

جای هوا عصاره سرب است و سم و مرگ
هر کس کنار پنجره‌ها می‌کشد نفس

محصول این نفس خفقان است و اضطراب
بی‌چاره مانده‌ام که چرا می‌کشد نفس

از کار و ابتکار شما حاصلی ندید
این شهر در امان خدا می‌کشد نفس

ای بادهای معجزه رحمی به ما کنید
این شهر با حضور شما می‌کشد نفس

خاک پوک

دریا و کوه و باغ و بیابان عوض شده ست
رفتار باستانی باران عوض شده ست

بر خار و خاره ناله‌کنان می‌دود به‌درد
هیهای بادهای پریشان عوض شده ست

دیگر مکن به گفته تقویم اعتماد
پاییز با بهار و زمستان عوض شده ست

موسیقی ملایم امواج در نسیم
با ضجه‌های وحشی طوفان عوض شده ست

این خاک پوک کرده دهان وا که گویدت
مفهوم چاله‌های خیابان عوض شده ست

جغرافیای جنگل و دریا و دشت بود
وقتی که مُرد روح درختان، عوض شده ست

او گریه می‌کند به مگس‌های منقرض
شکل ریای مردم دوران عوض شده ست!

او فکر می‌کند به رهایی رسیده...آه
زنجیرهای کهنه انسان عوض شده ست!

ترجمه سروده‌ای از شهیده عشق الهی، رابعه عدویه (قرن ۲)

 

دو گونه عشق

 

دوست دارمت دوگونه:

عاشقانه
دیگر آنکه درخوری برای خواستن

عشق اولم به تو
فارغم
از  غم هر آنچه غیر توست کرد
عشق دومم
پرده‌های تیره را
از برابر نگاه من کنار زد
تا ببینمت

پس
هر ستایشی
از آن توست
نه، از آن من
در مسیر هر دو دوست داشتن!


متن شعر رابعه:

احبک حبین, حب‌الهوی
و حبا لانک اهل لذاکا

فاما الذی هو حب‌الهوی
فشغلی بذکرک عمن سواکا

و اما الذی انت اهل له
فکشفک لی الحجب حتی اراکا

فلا الحمد فی ذا و لا ذاک لی
و لکن لک الحمد فی ذا و ذاکا

 

 

سگ‌ها و آدم‌ها!

 

یار و مونس برای تو کم نیست
سگ بی‌چاره جفت آدم نیست

همدم آدم آدمی‌زاده ست
سگ برای تو جفت و همدم نیست

هم‌زبان تو بی‌زبانی نیست
که تو را همصدا و همغم نیست

این درست است در تهاجم درد
همنوایت جز اشک نم نم نیست

این درست است از تو تنهاتر
در تمامی اهل عالم نیست

این درست است پیر و رنجوری
با تو یاری در آخرین دم نیست

ولی این درد کهنه را درمان
دل سپردن به جانور هم نیست

سگ وفادارتر از انسان است
آدم باوفا ولی کم نیست

انس انسان به نوع خود بهتر
آدمی با وحوش مکرم نیست

سگ بی‌چاره هم اگر بینی
در کنار تو شاد و خرم نیست

او در آغوش جفت خود شاد است
با تو نامحرم است، محرم نیست

خانه تو برای او بی‌جفت
واقعاً کمتر از جهنم نیست

او به اجبار با تو می‌جوشد
با تو که خویش چون پسر عم نیست!

لقمه‌ای تا نگیرد از دستت
پیش روی تو پشت او خم نیست

تو همین لطف را به انسان کن
تا بدانی که از سگی کم نیست

ظلم در حق آدم و سگ بس!
پادزهر غم تو این سم نیست!

شعله‌ورتر

اشک گاهی جامه‌ای از شعله دربر می‌کند
آب گاهی شعله‌ها را شعله‌ورتر می‌کند

حسرت ابری که بر دشتی نبارید و گذشت
ساقه‌های تشنه را در خون شناور می‌کند

یاد لبخندی که در آیینه‌ها پژمرد و مرد
خاطراتم را پر از گل‌های پرپر می‌کند

با خودم می‌گویم این بازی فریبی بیش نیست
عشق اما آدمی را زودباور می‌کند

از خودم گاهی خجالت می‌کشم پیرانه‌سر‌
عشق از بس کارهای شرم‌آور می‌کند

غیرت شمشیر زخمی می‌شود چون در نیام
یادی از میدان جنگ‌ نابرابر می‌کند

دفتر اشک مرا در جاری باران بشوی
یاد ابری تشنه هم چشم مرا تر می‌کند!

رونمایی!


جوفروشان در جهان گندم نمایی می کنند
دزدهای ناگرفته پادشایی می کنند

عده ای در دزدبازار جهان پرفریب
پول می دزدندند و جمعی دلربایی می کنند

عده ای هم دزدکی از این کتاب و آن کتاب
کارشان این است مضمون جابه جایی می کنند!

چند فصلی از کتاب این و آن کش می روند
چند بابی هم از آن و این گدایی می کنند

چون کتابی ساختند از روی دست این و آن
می روند اینجا و آنجا رونمایی می کنند

با کتابی که فقط جلدش تفاوت می کند،
از کتاب دیگران، هی خودستایی می کنند!

می برند از اهل مجلس صبر و از خود آبرو
بس که در پشت تریبون ژاژخایی می کنند

پیش غازی* و معلق بازی و ناز و ادا؟!
در حقیقت این جماعت بی حیایی می کنند

نام آن را رونمایی می گذارند، ای عجب
با کمال معذرت پررونمایی می کنند!


*غازی: بندباز

نقد صیرفیان منتشر شد!

نقد صیرفیان
به همت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و انتشارات سخن منتشر شد.

در این اثر می‌توان از رهگذر نقد و بررسی هفت اثر از خاقانی‌شناسان این روزگار
یعنی دکتر سیدضیاالدین سجادی و دکتر نصرالله امامی و دکتر میرجلال‌الدین کزازی
و دکتر معصومه معدن‌کن و دکتر محمد استعلامی با فراز و فرود خاقانی‌شناسی معاصر
آشنا شد.

دانشجویان زبان و ادبیات فارسی به‌ویژه در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری
و دیگر علاقه‌مندان جدی شعر خاقانی و متون دشوار فارسی و محققان این عرصه
در این کتاب می‌توانند با بحث‌انگیزترین و مهم‌ترین مباحث خاقانی‌شناسی آشنا شوند
و در بیش‌تر این مباحث به فصل‌الخطاب روشنی دست یابند.

 

تلفن تماس برای تحویل کتاب در منزل و محل کار
۰۲۱-۶۶۹۵۳۸۰۵ و ۶۶۹۵۳۸۰۴

 


معرفي نقد صيرفيان در نشست ميراث مكتوب :   http://mirasmaktoob.ir/fa/news/4813

 

جاهلیت نوین!

عقل جمعی شما جهل عمومی شده است
غفلتی ریشه دوانیده و بومی شده است

چون به چشمان مسلح به جهان می نگرید
این قدر فاصله تا عشق نجومی شده است

بارکد مانده به پیشانی انسان بزنند
چون که تبدیل به حیوان رقومی شده است

حجمی از آتش و خون چشمش و دستی به سلاح
بشر عصر مدرنیته هجومی شده است

دستشویی عمومی ست در این دور زمان
آنچه مشهور به افکار عمومی شده است

در جهانی که شما ساخته اید آتش و خون
دودمان سوز بشر در شب شومی شده است

کودک و وحشت و فریاد و شب و بمباران...
اتفاقی است که عادی و لزومی شده است

عجبی نیست که با شعبده نور و صدا
زنگی زنگی اگر رومی رومی شده است!